![]() |
![]() |
|
| عاشقانت بَرِ تو تحفه اگر جان آرند به َسرِ خواجه همه زیره به کرمان آرند |
|
به چشمانش نگه کردم چه موجی میزد از غمها سکوت سرد و غمگینش چنان آرامش دریا به جوشش بود افکارش دلش آغاز طوفانها لبش خندان ولی تیر نگاهش تیز و برنده میان مشت بغض آلود نیروی کمک ، از مهر آکنده قدمها سخت و پی درپی عبور از راه ناهموار - عزمی کز ازل بوده - افقها دور ، اما گامهای او بسوی منزل اول نظر میکرد و چشمانش افقها را رصد میکرد به رخسارش نظر کردم چروکی از سر پیری ؟ نه ز اندوه و ز دلگیری زبیداری ، زهوشیاری ... |
|
+ نوشته شده در
88/08/12ساعت 8:30 توسط احسان |
|
من دنبال یه " چاه " میگردم ؛ شما سراغ دارید ؟! بهم نشون میدین ؟ .... واسه چی میخوام؟ .... به چه دردم میخوره ؟!! .....دوست دارید بدونین ...اوضاع بد جوری آشفته و تیره و تار شده ؛ اوضاع خیلی چیزا ...هرچه فکر کردم برای این اوضاع راه حلی پیدا کنم نشد ، تا اینکه جوایش مثل یک جرقه به ذهنم رسید : چاه .... بله ، چاه ... پاسخ و درمان خیلی از مشکلاته ! ...از چاله در اومدم ... دیدم اوضاع بدجوریه ... نتیجه اینکه ، افتادم توی .................چاهمیخواستم منار و بدزدم ! کجا میتونستم قایمش کنم ...........................................چاهتشنه و پژمرده و افسرده شده بودم ؛ آب کجا میشه پیدا کرد ............................... چاهدنبال یه دوست میگشتم ، یه صدیق ؛ یاد داستان یوسف افتادم و ......................... چاهاگه هیچی نباشه حد اقل یه جایی باشه دردمو فریاد بزنم که باعث دردسرم نشه ...... چاهخوب ، حالا یه چاه خوب! سراغ دارین ؟!! ا |
|
+ نوشته شده در
88/07/30ساعت 12:49 توسط احسان |
|
|
مــن تــوبــه عــامــی بـه گــناهـی نخرم صد بـاغ چو خلدش به گیـاهی نخرم
این رد و قبول خلق و این رسم و رسوم تـا جــان دارم بـه بـرگ کـاهی نخرم " اقبال لاهوری" |
|
+ نوشته شده در
88/07/05ساعت 9:5 توسط احسان |
|
|
هر كس از حال من بيچاره پندي برگرفت بهر تسكين دل خود نيشخندي برگرفت از ترحم دست خود بر آســمــان بـالا نمود تا كه از كار دل من دستبندي برگرفت من که دل دربسته ام در دام او بادست خود آتش عشقم كنون در بند بندي برگرفت گــر در اين بـازار مـــكاره نكردم سودها ای بساکزعشق او، دل،سود چندي برگرفت اسب تن آويخت بر دامان جان ، از جان ما در عروج خويش گويا خوش سمندي بر گرفت هر كس اسپندي زغمهايم به آتش داد دود محنتي از ما ربود ،از جان گزندي برگرفت كار احسان زار و زاري در تـغـابـن كار او هر زمان دور از حقيقت شد چرندي برگرفت دركمين تنهاچوماند و گر كمرخم شدچه غم بي كمان تيري نهاد اما سهندي برگرفت |
|
+ نوشته شده در
88/06/16ساعت 15:5 توسط احسان |
|
|
تشنگان عشق به راحتي در دام هر سرابي مي افتند – هر چند اين سرابها عشق نيست ، اما در هر چيزي عشق هست . "اگر دل كمترين مورچه را بشکافی چندانی عشق خدا بینی که جهانی پر گردد." " عین القظات همدانی" |
|
+ نوشته شده در
88/06/08ساعت 9:29 توسط احسان |
|
|
گريه كردن و غمگيني را ميتوان به تنهايي انجام داد ، و عميق ترين غمها را در تنهايي ميتوان تجربه كرد. اما خنديدن و شاد بودن يك كار گروهي است كه حداقل به يك گروه دو نفره نياز است . |
|
+ نوشته شده در
88/05/31ساعت 19:43 توسط احسان |
|
|
هميشه سعي ميكردم روابطم را بر اساس عقل ، منطق و استدلال بر قرار كنم و با اطرافيان به توافق برسم ، از ديدگاههاي مختلف و با الفاظ متفاوت و متناسب با طرف مقابل صحبت كرده و حتي المقدور انعطاف پذير ي داشته باشم و حتي به كمترين نتيجه و توافق قانع باشم ... حالا ، و پس از سالها تجربه ميبينم مردم در عمل به عقل و منطق اهميت چنداني نميدهند! ! هركدام باورهايي دارند كه اغلب با هيچ منطق و استدلالي نمي توان آنرا تغيير داد ؛ از تاثير عواطف و احساسات كه بگذريم ؛ موثرين عامل تغيير افراد را اجبار ديدم و احتياج . اين دو از هر عقل ، منطق و استد لالي موثرترند. انسانها بر اساس جبر هر کاری را انجام میدهند ، اما این جبر را خود اختیار میکنند . این جبر به انحا مختلف بر انسانها حاکم است . از جبر و زور زورمندان ، تا جبر احساسات و حتی جبر عقل و یا جبر جهل . اما چه جبری را انتخاب کنیم دست خودمان است یعنی انتخاب (انتخابهای) اول ؛ پس از آن برای حصول و وصول به این انتخاب مجبوریم به رفتار و اعمالی که اگر عدول کنیم موجب حرمان و خسران در رسيدن به اهدافمان خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
88/05/24ساعت 15:12 توسط احسان |
|
|
گاهی اسیر باده و گاهی اسیر باد یــارب کسی به چنین غـــم اســیر مباد از بــاده بــاد بــرآیــد اگـــر چه غـــم بر باد میدهد این باد هر چه هست از باد |
|
+ نوشته شده در
88/05/14ساعت 18:37 توسط احسان |
|
|
اشکم چکید ز چشم و نقشی به گونه زد وانگه قلم گریست به کاغذ نوشت آه ... آتش گرفته بود به دل چون خرمنی ز کاه میسوخت دل زمهر یا از دریغ مهر در پیش مردمان ... وآنگه قلم گریست باز هم نوشت آه ... شرحی نمانده بود جز اینکه آه ... آه ... |
|
+ نوشته شده در
88/05/07ساعت 10:20 توسط احسان |
|
|
هراتفاق از نظر زمان ، مكان و عامل يا عاملين آن يك استثناست ؛ يكبار اتفاق مي افتد و تكرار شدني نيست . هر اتفاقي فقط در يك زمان و مكان خاص و توسط عامل يا عامليني انجام ميشودو به هيچوجه عينا" تكرار شدني نيست ؛ چرا كه همه چيز در حال تغيير است وقطعا" زمان بهيچ وجه متوقف يا تكرار نخواهد شد . هر گاه گمان ببريم كه فرصتهاي از دست رفته را جبران ميكنيم ، خيال عبثي است ؛ تنها كاري كه ميتوانيم بكنيم اين است كه فرصتهاي جديد را از دست ندهيم ...
|
|
+ نوشته شده در
88/04/29ساعت 20:38 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شکوالغریب و نوشته هایی برآمده از دل است با زمینه عشق عرفانی و غربت انسانی .همچنین نقل اقوالی از بزرگان . مطالب نثر یا نظم که ازخودم است با ذکر حرف ا در پایان مشخص شده است.
من گنگ خواب دیده عالم تمام کر من عاجزم زگفتن عالم از شنیدنش |
| سردابه |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرنو نثر غزلیات دوبیتی - رباعی نقل قول از عرفا ، ادبا ، شعرا مثنوی |
|
RSS
|